سهراب
نویسنده: مجید بخشی
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که ازحادثه ی عشق تر است.

سلام.من مجید بخشی هستم 16 سال و اندیمه
و مدیریت این وبلاگ رو به عهده دارم.امیدوارم از این وبـــــــــــلاگ
خوشتون بیاد و با نظراتتون من رو در هرچه بهتر بودن وبــــــــلاگم کمک کنید.
نویسنده: مجید بخشی
زیر خاكستر ذهنم باقیست آتشی سركش و سوزنده هنوز یادگاریست ز عشقی سوزان كه بود گرم و فروزنده هنوز عشقی آنگونه كه بنیان مرا سوخت از ریشه و خاكستر كرد غرق در حیرتم از اینكه چرا مانده ام زنده هنوز...؟ گاهگاهی كه دلم میگیرد پیش خود میگویم آنكه جانم را سوخت یاد می آرد از این بنده هنوز...؟ سخت جانی را بین كه نمردم از هجر مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد گفتم از عشق تو من خواهم مرد چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز گرچه از فرط غرور اشكم از دیده نریخت بعد تو لیك پس از انهمه سال كس ندیده به لبم خنده هنوز گفته بودند كه از دل برود یار چو از دیده برفت سالها هست كه از دیده ی من رفتی لیك دلم از مهر تو اكنده هنوز در غمار غم عشق دل من بودی و با دست تهی منم آن عاشق بازنده هنوز آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش گر كه گورم بشكافند عیان میبینند زیر خاكستر جسمم باقی ست اتشی گرم و فروزنده هنوز...
نویسنده: مجید بخشی
چه شام ها که چراغم فروغ ماه تو بود پناهگاه شبم گیسوی سیاه تو بود اگر به عشق تو دیوانگی گناه منست ز من رمیدن و بیگانگی گناه تو بود دلم به مهر تویکدم غم زمانه نداشت که این پرنده ی خوش نغمه در پناه تو بود عنایتی که دلم را همیشه خوش می داشت اگرنهان نکنی لطف گاهگاه تو بود بلور اشک، به چشمم شکست وقت وداع که اولین غم من، آخرین نگاه تو بود ! ( سهیلی)
نویسنده: مجید بخشی
یادمن باشد کاری
نکنم که به قانون زمین بربخورد یاد من باشد
تنها هستم ماه بالای سر
تنهایی ست.
نویسنده: مجید بخشی
اتش این عشق جان را زجر داد داستان هجر را بر باد داد هجرت مجنون صحرا گرد باز غم نشسته بر تن لیلی به ناز نذر تنهایی و غربت می کنی یاس را مهمان هجرت می کنی نیست این جا زندگی دیگر به ناز پاک شو با اشک دل وقت نیاز چون کتاب عشق را بستی به جهل می بری این بار غم را از
ازل چون به خاکستر نشست این فصل ها دست دریا شد دلیل مرگ ها اسمان بی ستاره درد نیست مشرب عشاق هم یکرنگ نیست چون به مکتب می روی مجنون و زار بر شب ظلمت زده شمعی بیار گور مجنون باز بی لیلی سیاه نیست غمخواری شود او را پناه
نویسنده: مجید بخشی
چون زخم های روی تنت گریه ام گرفت
از پـیــرهـن نــداشـتـنـت گریه ام گرفت
بـا دیـده هـای سـرخِ جگـر مثـل مـادرم
هنگام دست و پا زدنت گـریـه ام گـرفت
جـایـی بـرای بـوسـه بــرادر نـیـافــتم
از نیـزه هـای در بـدنت گـریه ام گـرفت
تا دیـدم آن سـواره ولـگـرد نـیـزه دار
بــر تـن نـمـوده پـیـرهنت گریه ام گرفت
وقـتـی شنـیـدم از پسـرت ای امام اشک
یـک بـوریـا شـده کـفـنـت گریه ام گرفت.
نویسنده: مجید بخشی
اگر چه ایل و تبار مرا به همراهت...!
برو حسین که دست خدا به همراهت
دعای حرز لبم را به گردنت بستم
برو حسین که این بوسه ها به همراهت
تویی که جان مرا می بری به همراهت!
نمی بری بدنم را چرا به همراهت؟!
فدای موی بلندت شوم که دست نسیم
چگونه می زند این نظم را به هم راحت!
برو که با خبری من چگونه می آیم
برای یافتنت تا کجا به همراهت
فقط کنار تنت نیمی از مرا بگذار
که نیم دیگر من تا خرابه همراهت...
دلی دو تا و قد و قامتی دو تا تر از آن
برو که من شده ام چند تا به همراهت
نگفته بودی اگر سمت خیمه ها برگرد!
می آمدم به خدا بی هوا به همراهت
تو دور می شوی اما هنوز این جایی
برای آن که نبردی مرا به همراهت